|
|
برام قسم بخور که پای من می شینی این تویی که باید قسم بخوری ما زنا همیشه قربونی عشقیم پس بیا یک کاری دیگه کنیم هردومون با هم قسم مس خوریم به چی؟ به حضرت عشق چطوری؟ کاری که نداره وضو می گیریم رو به مهتاب می شینیم خوب اون وقت چی باید بگیم؟ می گیم ای حضرت عشق ما هم بنده ی کوچک تو شدیم تو رو به همه عشقهای پاک وبی ریا دنیا کمکمون کن حالا که عاشق شدیم عاشق بمونیم ویک روزی بهم برسیم یعنی می رسیم؟ اگه تو بخوای اره خوب شاید من مردم اون وقت چی؟ اون وقتم منم می میرم واون دنیا به هم می رسیم وای .....چه خوبه؟ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 17:31 توسط سارای تنها
ده دقیقه بود که کسی حرف نمی زد هر بار نگاهت کردم سرت پایین بود انگار این سکوت لعنتی می خواست تا ابد باقی بمونه من با موهام ور می رفتم وتو حواست به یخ های لیوان آب پرتقال بود و با نی داخل لیوان بازی می کردی یک دفعه گفتم نمی خوای چیزی بگی؟آروم اونی که باید حرف بزنه تویی بلاخره با مامان ایناصحبت کردی؟گفتم هنوز نه آخه تو که می دونی شرایط خونه ی ما چه طوریه؟تا آخر هفته بهشون می گم قل میدم فقط بذار از مشهد بیان سرت راپایین انداختی آروم گفتی می دونی این بار چندمه که قل میدی؟ با دست بخار بلند شده از فنجونه قهوه رو پخش کردم و گفتم این دفعه دیگه قولم قوله منم از این لنگ در هوایی خسته شدم آروم ادامه دادم میای بریم خونه ی ما صحبت کنیم اونجا بهتر می شه حرف زد در مورد آینده و در مورد زندگیمون وسرت رو بلند کردی و زل زدی توی چشمام خودم رو جمع وجور کردم و گفتم البته هر طور راحتی گفتی روز اول هم با همین حرف خامم کردی یک دفعه بلند شدی و گفتی تو رو خدا تو رو به هر کسی که می پرستی به خانواده ات بگو من دیگه نمی دونم خواستگار ها رو به چه بهونه ای رد کنم مامانم اینا دارن شک می کنن مخصوصا مامانم بلاخره هر چی باشه اون اون اونم یک زنه اشکات و پاک کردی وهق هق کنان از پله های کافی شاپ پایین رفتی یک قلوب قهوه خوردم خندیدم و با خود گفتم خیلی ساده ایآیا این انصاف است کمی فکر کنید نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 17:6 توسط سارای تنها بدیهی است که عشق و شناخت یکسان است زیرا هر که را بیش از دیگران دوست داشته باشیم بهتر نیز می شناسیم خواهش و نیاز در عشق مفهومی ندارد و وظیفه ی عشق آن است که بر دل معشوق نور یقین را بتاباند اگر چنین شود دیگر کسی راهنمای عشق نخواهد بود زیرا عشق است که یک سره ما را به خویشتن می خواند کسی می گفت پس از عاشقی خوشتن را شناخته است غافل از آن که مردم عاشق می شوند تا خویشتن را به فراموشی بسپارد اگر مستی نبود هشیاری چه مفهومی داشت واگر مرگ در پس لذتها نبود لذت چه معنایی داشت واگر این خصومت ابدی بین زن و مرد نبود عشق چه اهمیتی داشت بدون عشق به خویشتن عشق به دیگران ناممکن است نفرت نیز دقیقا تابع همین قاغده است وحاصلی جز انزوایی دهشناک ونامیدی همچونتمامی خودخواهیهای زشت دیگر ندارد همه چیز را می توان در جهان تقلید و جعل کرد جز عشق جز عشق عشق را نمی توان ربود وتقلید کرد می پرسید چرا چون جایگاه ان دل است و دل نیز منطق خود را دارد وهمین دل سرچشمه تمامی هنرها ست زندگی تنها با عشق مفهوم می یابد یعنی هر چه بیشتر عشق ورزیم توان بیشتری می یابیم تا خود را فنا کنیم و به هستی جلوهای دیگر ببخشم هر فداکاری هر چشم پوشی به هر دلیل هر همدردی موثر هر خویشتن داری نمادی از عشق است و با عث پر بار شدن و عظمت می شوند عشق تنها راهی است که میتوان در ان بی محابا پیش رفت اری هم ان است که از دورههای کهن تکرارش کرده اند اما هیچ گاه گرد زمان بر ان ننشسته و نیاز به ان ابدی است تفاوتی نمی کند که این حقیقت را در بیان باشد یا در شعر چاپ شده یا در روزنامه ای و اگر به کسی شادمانی وحس خوشبختی را بدهیم لحظه ای درنگ جایز نیست نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت 16:32 توسط سارای تنها مرد نشسته بود کف زمین دادگاه ، خودش را می زد . محتویات کیفش را خالی می کرد روی زمین فریاد می زد : << طلاق نمی دم ، طلاق نمی دم >> دسته چکش را گرفته بود سمت زن . می گفت : << بیا بگیر همه زندگی ام مال تو >> . می گفت << برگرد ، خانه را به اسمت می کنم >> .. زن اما اشک می ریخت و یک سره می گفت : << نمی خوام نمی خوام >> ، می گفت << پولت را نمی خوام . خانه ات را نمی خوام >> یکی گفت : << خانم چی می خوای بهتر از این ؟ >> زن گفت : << دلخوشی ...>> نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 19:53 توسط سارای تنها نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 16:42 توسط سارای تنها چشم چه سعادتی ست داشتن این دو تا که بر تو خیره بنگرند چه سعادتی ست داشتن این قلب تا که در خویش احساس تو را برگیرد چه سعادتی ست داشتن این دوپا تا که به دنبال تو هرسو روان شوند
تقدیم به عزیزترینم نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 10:43 توسط سارای تنها
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 18:37 توسط سارای تنها دوست داشتم یک قایق چوبی داشتم وبا اون به بیکران می رفتم به بیکرانی که ابی ویک دست است مثل دل ما انسانها ناصاف و سیاه وخاکستری نیست مایی که با کوچکترین بهانه باعث سیاه شدن قلب خود می شویم قلبی که وقتی ما بدنیا امدیم سفید سفید بود ولی کارهای ما ارام ارام لکه می گیرد وسیاه می شود حالا که بزرگ شدم دوست دارم به دوران کودکی برگردم به دوران پاکیها و کودکیم تمام نمی شد چون کودکان پاکترین انسانهای زمین هستند بیاید دلهایمان را از این ناصافیها پاک کنیم به هم اعتماد کنیم به هم دورغ نگوییم و از کارهایاشتباه گذشته عبرت بگیریم و نترسیم شجاعت داشته باشیم ومانند دریای ابی بیکران صاف صاف باشیم.
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 18:35 توسط سارای تنها
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 18:33 توسط سارای تنها
فقط زنگ زدم بگویم دوست دارم نه عیدی است برای جشن گرفتن ونه قلب شکلاتی برای هدیه دادن نه اول بهار و نه ترانه ای برای سرودن درواقع تنها روز عادی دیگری است فقط زنگ زدم بگویم دوستت دارم فقط زنگ زدم بگویم چقدر برایم اهمیت داری فقط زنگ زدم بگویم دوستت دارم واین را از ته قلبم میگویم . نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 18:2 توسط سارای تنها |
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2006 all rights reserved