|
|
بعضی از مرد ها هیچ وقت فکرش را نمی کنند اما تو کردی از راه رسیدی و گفتی تقریبا داشتی برایم گل می آوردی اما چیزی کار را خراب کرده بود مغازه بسته بود تردید داشتی… چه می دانم از این چیزهایی که امسال ما می بافند تو فکر کرده بودی که شاید گلهایت را نخواهم حرفهایت باعث شد لبخند بزنم و تو را بغل کنم اما اکنون فقط می توانم لبخند بزنم اما نگاه کن ببین که گلهایی که تقریبا آورده بودی این همه دوام آورده نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:33 توسط سارای تنها سال 1360روز 12 اردیبهشت بود که در یک ظهر طلایییک کودک ظریف و کوچولو و شیریندر شهر قزوین متولد شدکودکی که مثل همه کودکان دیگر فرشته بود ولی در آسمانابلیس وهمراهانش بالهایش را چیده بودند و او هم راه پرواز را از یاد برده بود. آه… آه… آه… . فردا روز سقوط سارا از آسمانها بسوی زمین است نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 22:11 توسط سارای تنها
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 17:18 توسط سارای تنها |
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2006 all rights reserved