|
|
مرد نشسته بود کف زمین دادگاه ، خودش را می زد . محتویات کیفش را خالی می کرد روی زمین فریاد می زد : << طلاق نمی دم ، طلاق نمی دم >> دسته چکش را گرفته بود سمت زن . می گفت : << بیا بگیر همه زندگی ام مال تو >> . می گفت << برگرد ، خانه را به اسمت می کنم >> .. زن اما اشک می ریخت و یک سره می گفت : << نمی خوام نمی خوام >> ، می گفت << پولت را نمی خوام . خانه ات را نمی خوام >> یکی گفت : << خانم چی می خوای بهتر از این ؟ >> زن گفت : << دلخوشی ...>> نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385 ساعت 19:53 توسط سارای تنها |
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2006 all rights reserved