|
|
بدیهی است که عشق و شناخت یکسان است زیرا هر که را بیش از دیگران دوست داشته باشیم بهتر نیز می شناسیم خواهش و نیاز در عشق مفهومی ندارد و وظیفه ی عشق آن است که بر دل معشوق نور یقین را بتاباند اگر چنین شود دیگر کسی راهنمای عشق نخواهد بود زیرا عشق است که یک سره ما را به خویشتن می خواند کسی می گفت پس از عاشقی خوشتن را شناخته است غافل از آن که مردم عاشق می شوند تا خویشتن را به فراموشی بسپارد اگر مستی نبود هشیاری چه مفهومی داشت واگر مرگ در پس لذتها نبود لذت چه معنایی داشت واگر این خصومت ابدی بین زن و مرد نبود عشق چه اهمیتی داشت بدون عشق به خویشتن عشق به دیگران ناممکن است نفرت نیز دقیقا تابع همین قاغده است وحاصلی جز انزوایی دهشناک ونامیدی همچونتمامی خودخواهیهای زشت دیگر ندارد همه چیز را می توان در جهان تقلید و جعل کرد جز عشق جز عشق عشق را نمی توان ربود وتقلید کرد می پرسید چرا چون جایگاه ان دل است و دل نیز منطق خود را دارد وهمین دل سرچشمه تمامی هنرها ست زندگی تنها با عشق مفهوم می یابد یعنی هر چه بیشتر عشق ورزیم توان بیشتری می یابیم تا خود را فنا کنیم و به هستی جلوهای دیگر ببخشم هر فداکاری هر چشم پوشی به هر دلیل هر همدردی موثر هر خویشتن داری نمادی از عشق است و با عث پر بار شدن و عظمت می شوند عشق تنها راهی است که میتوان در ان بی محابا پیش رفت اری هم ان است که از دورههای کهن تکرارش کرده اند اما هیچ گاه گرد زمان بر ان ننشسته و نیاز به ان ابدی است تفاوتی نمی کند که این حقیقت را در بیان باشد یا در شعر چاپ شده یا در روزنامه ای و اگر به کسی شادمانی وحس خوشبختی را بدهیم لحظه ای درنگ جایز نیست نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385 ساعت 16:32 توسط سارای تنها |
This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2006 all rights reserved