تبليغاتX
دلتنگیهای سارا - انتظار










انتظار

ده دقیقه بود که کسی حرف نمی زد هر بار نگاهت کردم سرت پایین بود انگار این سکوت لعنتی می خواست تا ابد باقی بمونه من با موهام ور می رفتم وتو حواست به یخ های لیوان آب پرتقال بود و با نی داخل لیوان بازی می کردی یک دفعه گفتم نمی خوای چیزی بگی؟آروم : چه بگم؟:سرت رو بالا آوردی و نگام کردی و گفتی

اونی که باید حرف بزنه تویی بلاخره با مامان ایناصحبت کردی؟گفتم هنوز نه آخه تو که می دونی شرایط خونه ی ما چه طوریه؟تا آخر هفته بهشون می گم قل میدم فقط بذار از مشهد بیان سرت راپایین انداختی آروم گفتی می دونی این بار چندمه که قل میدی؟ با دست بخار بلند شده از فنجونه قهوه رو پخش کردم و گفتم این دفعه دیگه قولم قوله

منم از این لنگ در هوایی خسته شدم آروم ادامه دادم میای بریم خونه ی ما صحبت کنیم اونجا بهتر می شه حرف زد در مورد آینده و در مورد زندگیمون وسرت رو بلند کردی و زل زدی توی چشمام خودم رو جمع وجور کردم و گفتم البته هر طور راحتی گفتی روز اول هم با همین حرف خامم کردی یک دفعه بلند شدی و گفتی تو رو خدا تو رو به هر کسی که می پرستی به خانواده ات بگو من دیگه نمی دونم خواستگار ها رو به چه بهونه ای رد کنم مامانم اینا دارن شک می کنن مخصوصا مامانم بلاخره هر چی باشه اون اون اونم یک زنه اشکات و پاک کردی وهق هق کنان از پله های کافی شاپ پایین رفتی یک قلوب قهوه خوردم خندیدم و با خود گفتم خیلی ساده ای

آیا این انصاف است کمی فکر کنید



نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 17:6 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2006 all rights reserved