تبليغاتX
دلتنگیهای سارا - او حسود بود










او حسود بود

او حسود بود نگران واسیب پذیر

دوستم داشت

چون بتی مقدس

اما پرنده سفیدم را کشت

تا دیگر نتواند از گذشته نغمه سرای کند

شامگاهان پا درون اتاق نگذاشت گفت

عاشقم باش... بخند شعر بگو

من پرنده شا د را

در کنار درخت صنوبر چال کردم

وقول دادم دیگه گیریه نکنم

اما دل من تبدیل به سنگ شد

وپرنده ترانه شیرین خود را

همیشه وهمه جا تنها در گوش من خواند...........................



نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 18:26 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت


This Template designed by Atelobatel , Copyright © 2006 all rights reserved