-
راه افتادهام توی خیابان ومی خواهم باایت هدیه بگیرم... هدیه روز تولد.... هان چیه می خندی همیشه به من می خندی وروی پیشانی بلندت دوتا چین می افتد که نیستم برایت صاف کنم وغر بزنم که نکند پیر شوی...وای؟ اتوبوس رفت باید بدوم وبرسم به دستگیرهای فلزیاش وبین این همه زن ودختر گم بشوم لابد اگر تو بودی می گفتی ؟ چرا باتاکسی نمی روی... چرا با این مشقت پس انداز می کنی؟ بعد هم اخم می کردی وروی پیشانی ات چین می افتاد. دستم را می گیرم به لبه در و بالا می روم... تو صورت یک خانم پیر مهربان لبخند می زنم.. پایم رو از روی پای یک خانم دیگر بر می دارم وکیفم را محکم بغل می کنم. اخر مگر چقدر پول دارم؟برای هدیه گرفتن تقریبا هیچی نیست... زن بغل با لبخند نگاهم می کند انقدر به گوشم نز دیک است که صدای قار وقور شکمش را می شنوم. میخندم و به یاد تو می افتم که خسته وکوفته می رسی و در را باز می کنی و می ای من خانه نیستم
-
وای خدا کند که زود برسم...برایت غذا گذاشته ام روی بخاری سالادی هم هست که با کاهوهای مانده درست کردم ... گوجه فرنگی نداشتیم... پولهایم را لازم داشتم.. تو ببخش.. خوب حالا راننده اتوبوس زده روی تر مز وهمه روی زمین دراز شده اند کنسرو ادمیزاد؟ شاید اگر تو بودی... چقدر به تو فکر می کنم... به اینکه چطور خوشحالت کنم چی بخرم؟ راستی ببخش که دیر بیاد هدیه افتادم. البته چیزی هم در بساط نداشتم. واین یک ذره پول را از تک تک لقمه های هر روز مان زده ام. خوب اول زندکی همشه سخت است...ولی حتما تعجب می کنی هدیه را ببینی اول می خندی بعد هم کاغذش را پاره می کنی و...باید یک هدیه خوب باشد یک چیزی که خوشحالت کند و لازم داشته باشی وخیلی هم قشنگ باشد پیراهن که نداری دیروز برای پیدا کردن دکمه های که به درد پیراهن ابیت بخورد دو ساعت مغازخرازی سر کو چه را گشتم...پیرمرد بیچاره لبخند می زد فکر کرده بود دیوانه شدهام... راننده دوباره روی تر مز می زند وسرم محکم می خورد به میله یک نفر از قسمت مردانه بلند صلوات می فرستد. شاید کسی حالش بد شده... اینجا همه به هم وصل شدهاند که باد نبردشان. راننده هم پایش را از گاز بر نمی دارد تا دل و روده مان را به هم بریزد. واقعا که به فکر ماست... نخند نخند... برایت پیراهن می خرم به رنگ ابی اسمانی یا سورمه ای . خیلی وقت است که دلت می خواهد نه؟ شاید کمر بند خریدم کمر بند سیاهی که داشتی انقدر پاره وپوره بود که دلم نیومد نگه دارم ...انداختم توی سطل اشغال . البته تو به روی خودت نیاوردی اما میدانم که خوشت نمی اید که کمر بند قهوهای را با پیراهن ابی وشلوار خاکستری بپوشی. واقعا مسخره می شود مدانم که شکایت نمی کنی اما اخمی می کنی وروی پیشانیت ... وای راننده جیغ می زند که ایسگاه اخر است ومن هم اینجوری مپل خل ها با خودم حرف می زنم باید پیاده شوم روسری پشمی ام را محکم می کنم . دست می کشم رو مانتوم وراه می افتم.... پاها یم سبک شده حال خوبی است انگار کیفم هم سبک شده وماتم می برد ... به دور وبرم نگاه می کنم بعد بر می گردم واتوبوس صورتی دوطرفه را نگاه میکنم که می رود و بین ماشین ها گم می شود اب دهنم را قورت می دهم... گلویم می سوزد دست می کنم تو جیب مانتو چند صد تومانی دارم خوب برایت گوجه فرنگی می خرم ویک کیک کشمشی کوچک برای عصر دوتای باهم شمع فوت کنیم چای می خوریم و می خندیم ... راه می افتم که به اتوبوس بعدی برسم روی گونه ام یک قطره اشک می لغزد شاید گریه کنم شاید هم نه.................................... خیلی بی انصافی بود
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 17:18 توسط سارای تنها
[ ]| [ 5 بالاي صفحه ] | مطالب مرتبط ( ) | لینک ثابت